|
چه سپید موی شدی... وقتی آن جمعیت، همگان،... بزرگ و کوچک، پیر و جوان، جلوی قدمهایت ایستادند، آن زمانی که بر تو گذشته را در تو و در آنان دیدیم... در برق نگاه تو و در تشویقی که تشویق نبود خودت خوب میدانی "قدردانی" بود... قدردانی از آنکه در تمام این سالها با آنها یکدل و همراه بودی، شادشان کردی؛ بیتوقع، با صداقت ... با احترام .... سپیدی مویت غمگینمان نکرد ... دانستیم تو را پیش از آنکه برای هنرت دوست بدارند؛ به خاطر خودت دوست میدارند... میدانیم این همان آرزوی تو بود، چرا که میدانستی چه بسیارند هنرمندانی که فقط هنرشان را دوست میدارند نه خودشان را... تو سر افرازی... برای آنکه خودت را با هنرت آمیختی و خالصانه به آنها عرضه کردی... برای همین است که تو را با هنرت میستایند...
اباتشکر از کیان عزیز

بپر پرواز کن دیوانگی کن ز جمع آشنا بیگانگی کن چو دود شمع شب از شعله برخیز گریز گیسوان بر بادها ریز چو رقص شعله ها در روشنی شو چو پای روشنی در سایه ها رو
بپرداز بپرهیز بپر پرواز کن دیوانگی کن
گهی زنگی بر انگشتی بیاویز نوا و نغمه ای با هم بیامیز دل آرام میارام گهی بردار چنگی به هر دروازه رو کن سر هر رهگذاری جستجو کن به هر راهی نگاهی به هر سنگی درنگی دل آرام میارام ، دل آرام میارام
منت میپویم از راه اوفتاده منت میجویم اندر جام باده
تو برخیز تو بستیز بپر پرواز کن دیوانگی کن ...!

|