|
یکی از نیازهای ذات آدمی دوست داشتن و دوست داشته شدن است. هر کسی به نوعی عاشق می شه و سعی می کنه عشقش رو حفظ کنه یا مال خود کنه. بعضی عشق ها سخت به دست می یاد. بعضی عشق ها هم زود از دست میره. بعضی عشق ها از نوع شیرین و فرهاد.لیلی و مجنون...
بعضی عشق ها هم از نوع افلاطونیی مثل «...»
عشق مثل تیری می مونه که به چشم برخورد می کنه قلب رو می سوزونه و تمام وجودت رو گرم می کنه.
در یک لحظه ناب یکی می شه آدم محبوبه زندگیت. مثل بازیگری که می شه شخصیت محبوب مخاطبش. مخاطب دوست داره ستاره محبوبش رو از نزدیک ببینه.
و من دوست دارم او را بدون حضور قاب جادویی تلویزیون یا پرده سحر انگیز سینما ببینم ...
اما دیدن یا ندیدن مسأله همین جاست!
ممکنه با شور و هیجان به طرفش بری و او فقط با یک جواب سلام سرد به تمام شور و...
پاسخ بده و از کنارت بگذره بره. اون وقته که تمام وجودت , رویاهای قشنگت زیر آواره غرورش له می شه و از بین می ره و او بدون اینکه اینها را بداند از کنارت می گذرد و می رود بدون هیچ حرفی...
و فقط یک سوال بی جواب باقی می ماند چرا؟! چرا؟! واقعا چرا؟!
انقدر دوستش داشتی...
انقدر همه جا ازش طرفداری کردی...
انقدر برای اینکه نمی تونی بهش برسی گریه کردی...
و تو می مانی و تنهایی و تنهایی و تنهایی...
اما با ابن وجود...
ای آشنای نا آشنای تنهایی ام با تمام وجود می خواهمت حتی اگر ندانی...

یکی را دوست می دارم
ولی افسوس
او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم
ولی افسوس
او هرگز نگاهم را نمی خواند.
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم
ولی افسوس
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که
او را دوست می دارم.
ولی افسوس
یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید.
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم.
ولی افسوس
ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزاند.
کنون وا مانده ام از هر جا دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس
او هرگز نمی داند!!! |